به امید ظهور : امروز جمعه است ...

 

امروز جمعه است. روزی که  غروبش همواره غم انگیز است.  گاهی با خود می گویم : چرا؟!... چرا عصر روز جمعه تا این حد سخت

می گذرد ؟  گویا همه چیز در هستی یک  صدا فریاد بر می آورند  کجایی ای منجی بشریت ؟ کجایی ای نگین

انگشتری امامت ؟ کجایی ای شاه بیت غزلهای هستی؟ چه سخت است که ببینیم تو را ونشناسیم تو را و سخت تر

از آن انتظار! زمین گرم است .اما این گرما تنها از افزایش دما نیست. زمین از عطش در خود می سوزد . راز این

سوختن را تو می دانی ! راز این همه ظلم ! پلیدی، عصیان گری، بی عدالتی ! راز بغض های فرو خورده، راز

نان سرد وآب گرم و... .این روزها همه در حال آذین بندی و زیبا سازی خیابانها برای استقبال از وجود مقدست


هستند.اما به راستی آیا تنها این آذین بندیها و زیبا سازی ظاهری می تواند ظهورت را نزدیک کند؟قطعا خیر...

باز نیمه شب فرا می رسد .  از داخل کوچه صدای گامهای کسی را می شنوم که در زیر قطرات باران به آرامی به

راهش ادامه  می دهد و سکوت دل شب را می شکند . کنجکاو می شوم به پشت پنجره میروم . کوچه تاریک است

 دیگر اثری از صدای پا نیست. یک جمعه دیگر می گذرد و ما چشم انتظارت!

اللهم عجل لولیک الفرج

به امید روزی که تقویم ها سالروز ظهورت را ثبت نمایند


 

/ 0 نظر / 9 بازدید